علت عدم موفقیت سه فیلم «سقف»، «آرامبخش» و «خواب» در جذب مخاطب
سه فیلم «سقف»، «آرامبخش» و «خواب» با وجود برخورداری از ایدههای اولیه قابل توجه و بازیگران شاخص، نتوانستند مخاطبان و منتقدان را با خود همراه کنند. اما اشتراک شکست این سه اثر فراتر از نمره و نقدها، در یک نقطه کور بنیادین است: ناتوانی در ایجاد «باورپذیری» و «همذاتپنداری اصیل».
به گزارش پایگاه خبری هفترخ، نهمین روز جشنواره فجر میزبان سه فیلم خواب، آرامبخش و سقف بود آثاری که در مجموع نتوانستند رضایت اهالی رسانه را کسب کنند. خواب و آرامبخش تاحدی درگیرکننده اما سقف از ضعیف ترین فیلمهای امثال فجر بود. ادامه تحلیل نقاط مثبت و منفی فیلمها از نظر خواهد گذشت:

بازی فریبندهای با مخاطب
فیلم «خواب» ساخته مانی مقدم، با وامگیری از ایده فیلم قدیمیتر «لامپ صد» (سعید اقاخانی، ۱۳۹۰) درباره توهمات ناشی از مواد روانگردان ساخته شده، اما با رویکردی کاملاً متفاوت. مشکل اصلی فیلم نه در ایده، که در استراتژی فریبنده آن در قصهگویی است.
فیلم با صحنههای آشفته و کابوسواری از زندگی شخصیت اصلی (با بازی رضا عطاران) آغاز میشود و تا نزدیک به نیمی از مدت زمان خود، تمام تلاشش را میکند تا مخاطب را قانع کند که این صحنهها، صرفاً «خواب» و کابوس هستند. عنوان فیلم نیز ابزاری برای تقویت این فریب است. اطلاعات به صورت عمدا قطرهچکانی و گمراهکننده ارائه میشوند تا راز اصلی که همان تأثیر داروهای روانگردان است پنهان بماند.
این «ابهام ساختگی» به جای ایجاد تعلیق هنرمندانه، مخاطب را در موقعیتی غیرمنصفانه قرار میدهد. هنگامی که حقیقت آشکار میشود، مخاطب احساس میکند قربانی یک بازی طولانی شده است، نه اینکه در یک کشف دراماتیک همراهی شده باشد. این استراتژی، اعتماد بیننده به قصهگو را از بین میبرد.
پس از افشای راز، فیلم نیز انرژی خود را از دست میدهد. ریتم کند میشود و صحنههای توهم به تکرار مکررات تبدیل میگردند. فیلم در نیمه دوم، فاقد ایدهی جدیدی برای پیش بردن داستان است.
در این میان، بازی بازیگران از جمله رضا عطاران در نقشی متفاوت، مریلا زارعی و علی مصفا قابل تحسین است. اما این بازیهای خوب در خدمت فیلمنامهای مصنوعی قرار گرفتهاند که بیش از هر چیز مشغول پنهانکاری است. تلاش بازیگران برای باورپذیر کردن فضا، تا حد زیادی به دلیل ساختار غیرصادقانه قصه هدر میرود.

در کل، «خواب» با اینکه تلاش میکند فضایی متفاوت و روانشناختی خلق کند، به دلیل تکیه بر فریب برنامهریزی شده به جای خلق تعلیق اصیل، تبدیل به تجربهای خستهکننده و تا حدی ریاکارانه شده است. این فیلم یادآور میکند که ابهام، زمانی ارزش هنری دارد که به عمق معنا بیفزاید، نه اینکه فقط برای گمراه کردن تماشاگر طراحی شده باشد.
آرامشی که هرگز نیامد
فیلم «آرامبخش» با هدف روایت یک ملودرام زنانه ژرف و تاثیرگذار درباره مادری تکسرپرست و تلاش او برای حفظ حضانت فرزندخواندهاش ساخته شده، اما در دام «باورناپذیری» و «سانتیمانتالیسم تحمیلی» گرفتار آمده و نتوانسته مخاطب را به شکل اصیلی همراه کند.
مشکل اصلی از همان نقطه آغازین قصه شکل میگیرد. پیشزمینه عجیب و پیچیده زندگی قهرمان فیلم (با بازی الناز شاکردوست)، که شامل سپردن او به عمو و سپس سرپرستی فرزندخوانده میشود، بیش از آنکه عمقبخش باشد، به عاملی برای ایجاد تعلیقهای مصنوعی تبدیل شده است. این شالودهریزی شتابزده، پایه محکمی برای همذاتپنداری مخاطب نمیسازد.
موتور محرک اصلی فیلم، یعنی تلاش بیامان مادر برای بازپسگیری فرزند از بهزیستی، نیز با شتاب غیرمنطقی و ابهامآفرینیهای بیدلیل روایت میشود. رفتارهای شخصیت اصلی فاقد برنامهریزی معقول است و حتی اطرافیان نزدیکش از جریان اصلی ماجرا بیخبرند. این امر در نهایت به جای ایجاد کشش، حس حماقت تحمیلی به شخصیتها و دستکاری ناشیانه فیلمساز در قصه را منتقل میکند.
فیلم برای تاثیرگذاری عاطفی، به جای خلق موقعیتهای باورپذیر، به ابزارهای سطحی و مستقیم متوسل میشود. موسیقی یکنواخت غمگین، نماهای طولانی از چهره رنجور قهرمان و دیالوگهای شعارگونه، همگی احساسات را به شکلی مصنوعی به مخاطب حقنه میکنند. این اجبار به خصوص در سکانسهای بهزیستی و لحظههای نجات آخرالزمانی به اوج میرسد و فیلم را از یک درام انسانی به یک ملودرام تلویزیونی عامهپسند تقلیل میدهد.
شخصیتپردازی ضعیف، مشکل دیگر فیلم است. قهرمان داستان بیش از آنکه انسانی با پیچیدگیهای روانی باشد، به یک نماد سادهشده از رنج و پایداری تبدیل شده است. الناز شاکردوست مجبور به ارائه بازیی اغراقآمیز و فریادگونه است تا ضعف نوشتاری نقش را جبران کند. شخصیتهای مکمل، مانند دوست و نامزد (با بازی صابر ابر) یا پدر سنتی (با بازی حسن پورشیرازی)، بسیار تصنعی و تنها روی کاغذ قابل باور هستند و در دنیای واقعی فیلم جایی ندارند.

در نهایت، «آرامبخش» تلاشی قابل تقدیر اما ناموفق است که به دلیل شتابزدگی در قصهگویی، شخصیتپردازی سطحی و اتکا به احساسات تحمیلی، نتوانسته قلب مخاطب را به دست آورد و اثری فراموششدنی از کار درآمده است.
فروپاشی یک «سقف»
فیلم «سقف» که با وعده ارائه یک کمدی-فانتزی شیرین درباره «خانواده» و «امنیت» به جشنواره فجر آمده بود، در نهایت به اثری آشفته، شعارزده و سطحی تبدیل شد که بیشتر شایسته پخش تلویزیونی است تا رقابت در یک جشنواره ملی.
مشکل اصلی فیلم، تناقض بنیادین در ساختار آن است. فیلمسازان قصد داشتهاند همزمان یک کمدی خانوادگی فانتزی و یک اثر با ارجاع به «جنگ دوازده روزه» بسازند. این دو محور نه تنها با هم تلفیق نشدهاند، بلکه همچون دو خط موازی، حضور هر یک، دیگری را خدشهدار میکند. پرداخت تم جنگ، شعاری و تحمیلی است و مانند یک «تکلیف اجباری» غیرارگانیک، به جهان طنز فیلم آسیب زده است.
فیلم با اصرار عجیبی بر «مضمونگرایی» تلاش میکند مفاهیمی چون امنیت و تحقیر را مستقیم و گزارشی به مخاطب القا کند، نه از بستر طبیعی قصه و شخصیتها. حتی استفاده نمادین از ترانه فرهاد نیز در این هیاهوی اجرای آشفته گم میشود و به جای تأکید بر پیام اصلی، به هجوی ناخواسته از همان مفاهیم بدل میگردد. فیلم در نهایت آنقدر در نشان دادن ناامنی و اختلاف افراط میکند که اصل پیام خود را نقض میکند.
بازیها نیز نتوانستهاند نقصهای فیلم را بپوشانند. عملکرد بازیگرانی مانند سام درخشانی، فریبا نادری و گیتی قاسمی، در سطحی معمولی و در خدمت دیالوگهای شعارگونه و شخصیتهای تکبعدی باقی مانده است.

در مجموع، «سقف» نمونهای از بلندپروازی بیپشتوانه در قصهگویی و شخصیتپردازی است. فیلمی که در آشفتگی میان ژانرهای مختلف سرگردان است و در نهایت، نه تنها سقف آرزوهای خود را لمس نکرده، بلکه از حداقلهای مورد انتظار یک اثر جشنوارهای نیز بازمانده است.
