از پدرسالار تا برادران لیلا؛ نگاهی به پدرانگیهای سینمای ایران در سه دهه اخیر
به بهانه روز مرد نگاهی به جایگاه «پدر» در سینمای ایران انداحتیم و فیلمهای سه دهه اخیر سینما را که با این محور ساخته شده بود مورد بررسی قرار دادیم.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری هفترخ؛ نگار قاسمیمنش: روزهایی بود که مرد و زن در فرهنگ ایران در نقش «پدر» یا «مادر» بودن ارزش پیدا میکردند. هربار که مرد خانواده «بابا» خطاب میشد یادآور این موضوع بود که تاج پدری بر سر دارد و از جایگاهی مقدس برخوردار است؛ همان تقدیسگرایی که گریبان مقام مادر هم گرفته. به هرجهت این واژه، مرد خانواده را در مقامی خشک و رسمی قرار میداد که به رسم ادب، کسی جرئت نمیکرد روی حرفِ «پدر»، حرف بزند. انعکاس این خوردهفرهنگ در سریال «پدر سالار» که در دهه 70 کارگردانی شد هم افتاد.
اکبر خواجویی همواره با ارائه دادن تصویری احساساتی از جایگاه پدر، مفهوم استقلال فرزند را زیر سوال برد و تمام عروسهایی که به هردلیلی در خانه پدری همسر خود زندگی میکردند را در «پدرسالار» مورد خطاب قرار داد.
مرحوم محمدعلی کشاورز در قامت همه پدرانی حاضر شد که صلابت خود را به پای خانوادهدوستی میگذارند و با این عنوان، مسیری سنتی را برای عروس و دامادی که مدرن هستند فرش میکند.
همان سالی که این سریال پخش میشد؛ ابراهیم حاتمیکیا اثر ماندگار «بوی پیراهن یوسف» را خلق کرد و تصویری متفاوتتر، نرمتر از پدر ارائه داد. تلفیق موسیقی متن این فیلم با پدرانگی علی نصیریان، تاثیری گذاشت که باعث شد جنبهای دیگر از کلمه «پدر» دیده شود؛ پدری که همیشه عاقل، قهرمان یا قوی نیست. پدر گاهی غمگین میشود و تنها غم انتظار فرزند است که پدر را تا دیوانگی و توهم پیش میبرد.
در جهان، بهشت از ابد تا ازل زیر پای مادر است اما در این اثر خبر بازگشت یوسفِ قصه به پدر الهام میشود و این تصویری است که حاتمیکیا از انتظار دارد.
نصیریان در این نقش نهتنها بهعنوان پدری که منتظر گمگشته خود است؛ که در لحظاتی که صمیمیت، امنیت و حمایتی که خرج دختری غریبه در فرودگاه میکرد نیز واژه «پدر» را به معنای اعلای خود رساند؛ این همان حسی است که در چشمان «دایی جان» برای «باشو» دیده میشد. دایی غفور این بار نهفقط پدر یوسف، که پدر تمام چشم انتظاران بود؛ هر اسیری که به آغوش خانواده برمیگشت را نشانی از یوسفِ خود میدانست و از این رو، پدر تمام اسیران و چشم انتظاران بود.
آن سال، سال ابراز محبت به پدر به زبان سینما بود؛ سال 74، پدر، دومین ساخته مجید مجیدی. اگرچه «بوی پیراهن یوسف» در جشنوارهها دیده نشد؛ در عوض «پدر» به لطف احساساتی که آن ژاندارمری -با بازی درخشان مرحوم محمد کاسبی- از مهرالله به واسطه ازدواج با مادر مهرالله جریحهدار کرد؛ جبران کرد و در رشتههای مختلف جوایز متنوعی را ازآن خود کرد.

کاسبی در این فیلم نقشی را ایفاء کرد که بر خلاف دیدگاه مهرالله نهتنها غاصب نبود؛ بلکه گویی پدرانگی را از برای کشور، در خانه آورده بود و حالا برای پسرک خرج میکرد که در سن حساس نوجوانی شاهد ازدواج مجدد مادرش بوده. یعنی پدر همیشه و همیشه دوستدار خانواده است؛ حتی اگر بازیچه شعارهای دهههای مختلف شود!
درست یک دهه بعد شاهد «به نام پدر» از حاتمیکیا بودیم؛ فیلمی که بیانگر پدری بسیجی و جانباز و دختری تحصیلکرده و سرشار از غرور است که همواره زبان به سرزنش و ملامت پدر بابت عقایدش میچرخاند. عاقبت در دامی میافتد که پدر در روزهای جنگ برای دشمنان پهن کرده؛ همین امر به اختلافات میان مهندس ناصر شفیعی -با بازی پرویز پرستویی- و حبیبه -با بازی گلشیفته فراهانی- دامن میزند.
نکته حائز اهمیت اینجا خود را نشان میدهد که در یک دهه، ایران با چنین تحولی در سینما و جامعه روبرو شده بود که دختر جوان و مجرد نهتنها عقیدهای مستقل از پدر داشت؛ بلکه جرعت پیدا میکرد که پدر را بابت نظراتش خجالتزده کند. این در حالی است که ده سال قبلتر، جوانی متاهل، اراده جدا شدن از خانه پدری را نداشت.
سینمای ده 80 اگرچه تصویری متفاوت از پدر ارائه میداد؛ اما عمده پدرهایی که در این دهه به تصویر کشیده میشدند همان دلاوران از جنگ بازگشته بودند، «دستهای خالی» به کارگردانی ابوالقاسم ابوطالبی از این قائده مستثنی نبود.
«دستهای خالی» هم آنچنان که همیشه بوده؛ امیرحسین -با بازی مرحوم خسرو شکیبایی- را در پیکر پدری قرار میدهد که علیرغم این که از میدان بازی زندگی خارج شده اما همواره برای فرزند خود -با بازی مریلا زارعی- که در اتهام به قتل درمانده شده؛ به مثابه قهرمانی عمل میکند که هیچکس دیگری نمیتوانسته کاری را کند که او انجام داده؛ اقدامی خارج از اختیار، منحصر به پدر، و در دایره رابطه پدر با فرزند.

در اواخر دهه 80 پدران به جای فرزند، باید در برابر همسر خود امتحان پس میدادند. «طلا و مس» به رابطه میان زن و شوهر اشاره میکرد. ایدهای نو که پیش از این چنین جلوه عاشقانه و محبت آمیزی کمتر در سینمای ایران مشاهده شده بود. سید رضا -با بازی بهروز شعیبی- مقاومت و مردانگی و هرآن چیزی که داشت و از دستش برمیآمد را برای پدری کردن برای دو فرزند کوچک، و همسری مناسب بودن برای زنی که حالا به بیماری سختی دچار شده بود؛ در طبق اخلاص گذاشته بود.
پدرانگی این طلبه جوان جایی تکمیل میشود که در این مسیر از غرور و درس طلبگی خود هم میگذرد و گویی هرآن چیزی که تا کنون از پشت درهای بسته حوزه یاد گرفته بود را در زندگی شخصی مورد استفاده قرار داد.

نقطه مقابل عشق میان سیدرضا و زهرا در «جدایی نادر از سیمین» دیده میشد که محصول همان سال بود از دیدگاه اصغر فرهادی کارگردانی شده بود. این بار نوبت نادر لواسانی -با بازی پیمان معادی- بود تا حق فرزندی خود را به پدر پیر و فرتوت خود اداء کند. نادر در این مسیر میان همسر -با بازی لیلا حاتمی-، دختر نوجوان، و پدر آلزایمری که به جز نادر کسی را ندارد گیر میافتد. با این حال نادر کماکان الگویی که از پدر خود یاد گرفته برای ترمه (دخترش) به کار میگیرد و چنان خوب پدرانگی میکند که گویی هیچ اختلالی در زندگی ندارد و انگارنهانگار که همسرش نیز در خانه نیست.
رفتاری که نادر با ترمه دارد ماحصل هیجانات وارده از مشکلات و محبتی است که تنها یک پدر به فرزند خود دارد؛ رفتار نادر با پدرش نیز آینه تمام قد قدرشناسی فرزند از پدر است که در دیالوگ «اون نمیدونه من پسرشم، ولی من که میدونم اون پدرمه» انعکاس پیدا کرده است.

دهه 90 با فیلم «آقا یوسف» ساخته علی رفیعی آغاز میشود؛ باز به اختلاف و شکاف میان نسلها دامن میزند و امان از وقتی که بازیگر این دو نسل، پدر و دختر باشند!
دستاورد موفقیت آمیز فیلم بیشک به نمایش درآوردن ظریف تنهایی عمیق انسانها و اندوهی است که این تنهایی برای یک پدر یا دختر در پی دارد. آدمهای فیلم در هر نقشی که هستند همه تنهایند؛ حتی اگر مثل آقا یوسفِ ابتدای فیلم به خیال خودشان اینطور نباشد. مرگ باورها، شکسته شدن حرمتها و برباد رفتن آرزوها وقتی اتفاق میافتند که آقا یوسف مهربان و فداکار و ساده دل جنبه دیگری از زندگی را میبیند و با حقیقتی مهیب تنهایی گریزناپذیر بشر آشنا میشود و این حقیقتی سنگین بر دوش پدری است که همواره برای تامین مخارج دور از چشم خانواده، کار نظافت انجام میدهد.
سال بعد یعنی سال 1391 مازیار میری با «حوض نقاشی» تصویری از خانواده ایجاد کرد که احساسات اهالی سینما را بیش از هرفیلمی که پیش از این معرفی شده بود؛ جریحهدار کرد. رفته رفته سوژه پدر جانباز یا جنگزده به لطف فیلمهای دو دهه گذشته به کلیشه بدل شده بود و حالا میری با خلق مریم -با بازی نگار جواهریان- و رضا -با بازی شهاب حسینی- نگاهی به قشری داشت که شاید تا کنون چنین توجه دقیقی به جامعه معلولان نشده بود.
معلولیت به کنار، پدر و مادر شدن معلولان هم اگر نادیده بگیریم، فرزندی سالم از پدر و مادر معلول خوانشی بود که تا کنون در سینمای ایران انجام نشده بود و کسی به ذهنش خطور هم نمیکرد یک پسر نوجوان چه درکی از احساسات پدر معلول خود میتواند داشته باشد؟! یک پدر معلول تا کجا تلاش میکند تا فرزندش کمبود یک پدر سالم را در زندگی احساس نکند؟! و دست آخر شرمنده و دست از پا درازتر مجبور میشود پشت دیوار کلاس پسرش آن دیالوگ طلایی را سر زبان بیاورد: ببخشید که بابات شدم سهیل…!

یک سال بعد، بهروز شعیبی که پیش از این در نقش پدری فداکار ظاهر شده بود؛ تصمیم میگیرد پدری فرهیخته را در قاب سینما به تصویر بکشد که بنا بر اشتباه، حالا در زندان جای گرفته و از این تصمیم «دهلیز» زاده میشود. سوی دیگر داستان لحظهای است که فرزند بهزاد پس از 7 سال برای اولین بار با پدر خود در زندان ملاقات میکند و با سیلی از علامت سوالهای بیپاسخ مواجه میشود. امیرعلی که تا کنون فکر میکرد پدرش زیر خروارها خاک آرامیده؛ در مدرسه تازه متوجه کمبود و نبود پدرش میشود و شوک دیگر این است که با مردی روبرو میشود که گویی پدرش است.
این که بهزاد -با بازی رضا عطاران- تنها در چند جلسه ملاقات با امیرعلی -با بازی محمدرضا شیرخانلو- توانست تمام این علامتهای سوال را به محبت و دوست داشته شدن از طرف پدر بدل کند؛ دوباره و دوباره از پدر قهرمان میسازد، ولو این که در زندان به سر ببرد.
سال بعد، پس از دو دهه جدیت و انواع آسیب اجتماعی و بحران در فیلمها حامد محمدی پدر را در چهارچوبی کمدی در «فرشتهها با هم میآیند» ترسیم کرد. این دومین بار بود که یک طلبه بنا بر شرایط مجبور میشد واقعیت پدر بودن را لمس کند با این تفاوت که این بار همسر این روحانی سالم بود و این زوج -با بازی جواد عزتی و نازنین بیاتی- صاحب سه قلو شده بودند!
اگرچه نقدهای متعددی به این فیلم وارد بود؛ اما هرچه که باشد بیننده کماکان منتظر بود تا واکنش پدر را در وضعیت اضطراری سهقلوها و بیپولی بسنجد و از خود میپرسید: آیا این پدر ممکن است دست به چه کارهایی بزند؟! آیا مثل سید رضا (بهروز شعیبی در طلا و مس) دست از طلبگی میکشد تا همسر خود را تنها نگذارد؟! بله! احمد پیش از سه قلوها نیز بنایی میکرد تا بلکه میان خرج و دخل خانه تعادلی ایجاد شود.
فیلمهای این سه دهه کم و بیش با محوریت پدر و پدرانگی تمام شدند؛ اغلب موضوعات حول محور مشکلات درون خانوادگی بود و با این همه نه تابویی درباره پدر شکسته میشد و نه حرمتی در خانواده از میان میرفت. تا این که در سال 1401 پس از تحولات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شدیدی که ایران از سر گذراند؛ سعید روستایی با «برادران لیلا» پا به میدان گذاشت. اثری که «پدر» را از مقام شامخ پدر بودن به طبقهای پست، حقیر و جاهل پایین میآورد و از همین رو به فرزندان این اجازه را میداد که با هتک حرمت و تنبیه فیزیکی، بزرگترهای خود را تربیت کنند؛ البته سیلیای که لیلا جورابلو -با بازی ترانه علیدوستی- به صورت پدر خود میزد بیش از آن که تربیت باشد؛ تخلیه عقدهای برشمرده میشد که به هر عنوانی در خانوادههای ایرانی وجود داشت.

لیلا سه برادر داشت و برخلاف «جدایی نادر از سیمین» در فیلم برادران لیلا نهتنها با تقدسزدایی از نهاد خانواده و روابط خانوادگی مواجه هستیم، بلکه در برخی صحنهها نوعی بیاحترامی آشکار دیده میشود؛ موضوعی که در فرهنگ ایرانی همواره امری مذموم و ناپسند تلقی شده است.
