» تلویزیون » عمو پورنگ: تهران را رها نکردم؛ ماندن یعنی روشن نگه‌داشتن یک چراغ/ با بچه‌های میناب بزرگ شدم
تلویزیون - هنرهای هفتگانه

عمو پورنگ: تهران را رها نکردم؛ ماندن یعنی روشن نگه‌داشتن یک چراغ/ با بچه‌های میناب بزرگ شدم

فروردین ۵, ۱۴۰۵ 80

داریوش فرضیایی، عمو پورنگ، در یادداشتی با اشاره به شهادت کودکان میناب و حملات دشمن به ایران نوشت: من نتوانستم تهران را رها کنم و ماندم؛ ماندن گاهی فقط ایستادن نیست، یعنی نگه داشتن یک چراغ کوچک وسط تاریکی و هنوز امید داشتن، حتی وقتی دل آدم می‌لرزد.

به گزارش پایگاه خبری هفت رخ، داریوش فرضیایی، عمو پورنگ، مجری و بازیگر محبوب کودکان، در پی حملات وحشیانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک ایران و شهادت کودکان میناب در مدرسه «شجره طیبه»، یادداشتی تأثربرانگیز در فضای مجازی منتشر کرد.

فرضیایی در این یادداشت نوشت: «من، عمو پورنگ، سال‌هاست با خنده‌های کودکان جان گرفته‌ام اما این روزها میان سایه‌ی سنگین جنگ، ذهنم گیر کرده روی بچه‌های میناب و داغی که در دل پدر و مادرهایشان هیچ‌وقت سرد نمی‌شود. منِ قصه‌گو که همیشه برای شادی آمده بودم، حالا واژه‌هایم خیسِ اندوه‌اند؛ انگار هر قصه‌ای که شروع می‌کنم به بغضی می‌رسد که مال من نیست، مال همه‌ی بچه‌هایی است که ناگهان بزرگ شده‌اند.»

وی با اشاره به آسیب‌های جنگ بر کودکان افزود: «کاش هیچ کودکی در هیچ کجای دنیا بوی جنگ را نفهمد و واژه‌هایی مثل موشک و صدای انفجار وارد دایره‌ی لغاتشان نشود. بچه‌ها باید با رنگ‌ها بزرگ شوند نه با خاکستر؛ با لالایی بخوابند نه با دلهره. این غم‌انگیزترین حقیقتی است که قلبم را می‌فشارد؛ اینکه جنگ، کودک را از کودکی‌اش می‌گیرد.»

ماندن یعنی روشن نگه‌داشتن چراغ

عمو پورنگ با اشاره به احساس خود در روزهای جنگ تصریح کرد: «این روزها بیشتر از همیشه به دست‌های لرزان مادرم و همه‌ی مادربزرگ‌های این سرزمین فکر می‌کنم که در این اضطراب و ناامنی به مراقبت نیاز دارند. من نتوانستم تهران را رها کنم و ماندم؛ ماندن گاهی فقط ایستادن نیست، یعنی نگه داشتن یک چراغ کوچک وسط تاریکی و هنوز امید داشتن، حتی وقتی دل آدم می‌لرزد.»

فرضیایی در پایان با محکومیت جنگ و ابراز امیدواری نسبت به آینده نوشت: «جنگ فقط دیوارها را فرونمی‌ریزد؛ دل‌ها را خسته می‌کند و آدم‌ها را آرام‌آرام از درون تهی می‌سازد. من با تمام دنیای کودکانه‌ای که در دل دارم، جنگ را محکوم می‌کنم؛ اما تهِ دلم هنوز یک آرزو روشن است، به امید روزی که هیچ کودکی با ترس به خواب نرود و قصه‌ها دوباره فقط بوی شادی بدهند.»

انتهای پیام /

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×